|
درآن آخرین شب شادی، آخرین نگاهت را برچشمانم دوختی. من اما بی اعتنا گریستم. دست در دستانم گذاشتی - من گریستم. لبخند زدی به رویم - گریستم آواز خواندی - گریستم برخواستی و رقصیدی خواستی برقصانی - من گریستم. دربرم گرفتی تا دربرت بگیرم - من فقط گریستم. سوال کردی جواب خواستی - گفتم میترسم ودوباره گریستم. تهدید به رفتنت کردی - من اما باز گریستم. رفتی، دور شدی،
-باخود گفتم:
"از همین میترسیدم،تنهایی"
ومن تا آخر عمر" تنها " گریستم. (فتاح) + نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 11:10 توسط فتاح |
آسمان آبی بود. من در انتظارتو، و تو در حسرت یک ستاره. باد آمد، زمان رفت، ابر دلگیر شد، زمین منتظر یک عصیان، و تقدیر چشم بر چشمان تو داشت.فلک تو را نظاره میکرد، اما تو باز درحسرت یک ستاره به سر میبردی. درختان قد کشیدند، پرندگان پر گشودند، گلها غنچه باز کردند، باد آمد، زمان رفت، اما تو هنوز هم در حسرت یک ستاره. برگها ریختند، گلها پژمردند، ابرها به هم برخوردند، آسمان غرید، دنیا لرزید، باد آمد، زمان رفت، و تو هنوز در حسرت یک ستاره. درختان سپید گشتند، گلها به خاکت افتادند، ابرها به زمین آمدند، برفها خاک پایت را بوسیدند، پرندگان قربانی ات گشتند، آسمان طوفانی شد، غوغایی در دل دنیا به پا شد، باد آمد، زمان رفت، و تو هنوز در حسرت یک ستاره. درختان جوانه زدند، گلها رقصیدند، کودکان آمدند، آدمها
رفتند، من ماندم، باد آمد، زمان رفت، و ساعت 365 بار نواخت و تو در حسرت یک ستاره یک سال پیر شدی. آفتاب به رویت لبخند زد، زمین گرم شد، رودها برآشفتند، هوا جانش را در تو دمید، دنیا در انتظار یک حادثه و تقدیر چشم بر تو دوخت، باد آمد، زمان رفت، بادها آمدند، زمانها رفتند، درها بسته شد، آینه شکست، من پیر گشتم، تو پیر شدی، من جان دادم در حسرت یک نگاه،رفتم به آسمان. تو ماندی، چشم در چشم آسمان. آسمان آبی بود، زمین منتظر یک عصیان، تقدیر چشم بر تو دوخت، فلک به نظاره نشست، باد آمد، زمان رفت...... و تودرکنار یک جنازه در حسرت یک ستاره به سرمیبردی، غافل ازاینکه آن ستاره من بودم در کنار تو.... ....چقدرخود خواهی.
(فتاح)
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 11:7 توسط فتاح |
تکه ابری بودم به فرمان خدا، باران گشتم، خواستم ببارم، کومه های بی سقف لرزیدند. برف شدم، باغبان به گریه افتاد. مه گشتم، چوپان پی گله درماند. پیش خدا برگشتم سرافکنده و شرمنده به زمینی زندانی کرد مرا، خطا کارو درمانده، تکه آبی، به حال خود رها کرده مردابی شدم طالع ناکامی، منفور همه آبرودها چوپان و باغبان و کومه، به دنبالم همه نفرین ها جرم من چه بود، مهربانی ام مهربان تر از خدا هم مگر هست (فتاح) + نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 10:47 توسط فتاح |
زمان؛ کابوس خوابهای پریشان هرشب من، چه زشت می خندد، چه خوب می روید، وچه تنفری می پراند درمن + نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 10:45 توسط فتاح |
این لحظه ها، ثانیه ها؛ که چون بادی گذرا می گذرند، پایان عمرمرا می طلبند. نومیدی از من می بارد، عشق، مرا ازخویش می راند، دگرهیچ عاشقی در نیست، Bar اصلاانگارفردایی درکارنیست. + نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 10:44 توسط فتاح |
"زمان امید" در مفاتيح خواندم که دعاي کميل دعاي خضر نيز هست و خضر پيامبر اميد است. ما را، موسي را، با خود در همه ي ماجراهاي سختش همراهي ميکند و هر بار در برابر سوال ما، چرايي هاي ما، عصيان ما، مخالفت ما با قتل آن کودک، با خراب کردن آن ديوار، با غرق شدن آن کشتي، ... مي گويد: نگفتم که ايمان نداري؟ و در پاسخ ميشنود که: صبر خواهم کرد و عاصي نخواهم شد. امروز اما ما عاصي شده ايم. ديگر صبر نداريم. عاصي شده ايم، نه نسبت به واقعيتي که نمي فهميم، بلکه نسبت به خودمان. نسبت به توهماتمان. به اينکه هر بار اميد بستيم و هر بار ناکام مانديم. اينست که دل از حقيقتمان کنده ايم. خضر را تنها گذاشته ايم. همراهيش نمي کنيم. ايستاده ايم و سر به زير شده ايم. پذيرفته ايم که بي ادعا باشيم، سرمان به کار خودمان باشد. جامعه و تاريخ را بسپاريم به دست سياستمدار و قدرتمدار و زندگي مان را بکنيم. + نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 10:40 توسط فتاح |
شریعتی، شاعر قبیله اصطلاح روشنفکر، و روشنفکر دینی آنقدر دستمالی شده که ذهن مخاطب را از آنچه می خواهم بگویم منحرف می کند، به ویژه اینکه، روشنفکر در زمانه ی ما (اعم از روشنفکر دینی و غیر دینی) رابطه ی چندانی با جامعه ی خود ندارد. بنا براین نوشتم: «شریعتی شاعر قبیله» اما با تعریف ویژه ای که از شاعر و قبیله ارائه خواهم کرد. فصل اول: شرح واژگاني كه در اين نوشتار آمده عبارتند از: شاعر، قبيله، حق و باطل و مفهوم دوست و دشمن شاعر: تبار شناسي اين واژه كه امروز در زبان ما متدوال است، به روزگار قبل از اسلام در حجاز باز ميگردد. بعد از اسلام نيز با تغييراتي معنايي به زبان پارسي راه يافت. شاعر اسم فاعل است براي شعر. واژهي شعر نيز داراي جفتي عيني و مادي است بهنام«شَعر»(موي) در نگاه اول شاعر يعني كسي كه در قلمرو زبان و گفتار ميتواند ظرافتهايي را به باريكي موي تشخيص دهد و بيان كند. اما اين فقط لايهي سطحي و آشكار معناي شاعر در آن ساختار زباني است. در لايهي عميقتر، شاعر كسي بود كه با ناخودآگاه جمعي قبيلهي خويش ارتباط داشت و دغدغههاي پنهان و مغفول قبيلهي خويش را در قالب زباني ادبي- عاطفي بيان ميكرد. ادامه مطلب + نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 10:1 توسط فتاح |
" ای سرزمین من، من درکجای این جهان ایستاده ام. آن کس که سوگوار ساخت خاک مرا آیا نپنداشت که ترک خواهد برداشت روزی دیوارش. " خسرو گلسرخی" نگاه خسته من، چشمان بسته تو، وعشق گسسته ما، تجلی سایه شوم بدبختی است که افتاده است بر سرزمین من. دستان تکیده من، پاهای خسته و خونین تو، یادآورآن قوم به خون غلتیده است که گلگون ساخت خاک عزیز مرا. سرزمین من، آخر تودرکجای این جهان آرمیدی که بد بختی ها به سوی تو سرازیر میشوند و فقر نشان از تو می گیرد. درقعرکدامین دره، درپس کدامین تپه پنهان گشتی که خوشبختی نمی بیند روی تورا. سرزمین من، تودرکدامین گوشه ی این گیتی پنهان کردی روی خود را، چشم بر چشمان کدام ساحر دوختی این چنین، که نمی بینی خون هم نوعان مرا. گوشهایت را به کدام منبر سپرده ای، کاین چنین نمی شنوی فریاد عشیره ی مرا. آن کس که سحر در دامنت نهاد،سرزمین من، آیا نپنداشت که روزی دامنش را خواهد گرفت این جادو. سرزمین من، کیست کاین چنین دلسنگ، سنگ بر سرت می کوبد از قفا. سربربالین کدامین شیطان نهادی، کدام ناخوانده را به سوی خود خواندی، کدام مار را درآستینت پروراندی ، کاین چنین کمرهمت می گمارد به کشتن جوانانت. برخیزای سرزمین من. برخیز و دورریز زنگارهای دلت را. برخیز و بتکان گرد آینه ات را. برخیز ای خسبیده در عدم، برخیز و خاک تنت را همانند سالیان دور طوطیای چشمم کن. سرزمین من، مام وطن من هدیه ای از نیاکان سر بر عرش و دل در حق من بود. برخیز و این تحفه را گلباران کن که مدتی است خار می پروراند در خود. برخیز، برخیزای آرمیده در کنج عزلت، برخیز و خود را وارهان از این سر در گریبانی. سکوت بس است. فریاد برکش که طنین صدایت لرزه بر اندام منافقان خواهد افکند. برخیز و قلب فسرده ات را با نور چشم عارفانت جلا ده. برخیز و خاک گلگونت را ازاین رکود بازدار که تباهی خانه کرده است. من هنوز منتظرم، تا تو کی سربرآوری از این حجاب ها و این پیله ها که بر خود تنیده ای وبا طناب خود دست وپایت را اینچنین بربسته ای. من هنوز منتظرم تا تو کی بند از پایت برکنی به یاد جوانانت. برخیز و بگسس بند از بندهایت. جان سرزمین من؛ « یاد آر ز شمع مرده ، یاد آر » "فتاح جلالی" + نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386 8:3 توسط فتاح |
اي جوان ! تو مي داني و همه مي دانند كه زندگي ، از تحميل لبخندي بر لبان من ، از آوردن برق اميدي در نگاه من و از انگيختنِ موج شعفي در دل من عاجز است . تو مي داني و همه مي دانند كه شكنجه ديدن بخاطر تو ، زنداني كشيدنِ به خاطرِ تو و رنج بردنِ به پاي تو تنها لذتِ زندگي من است . از شادي توست كه من ، در دل مي خندم ، از اميدِ رهاييِ توست كه برق اميد در چشمانِ خسته ام مي درخشد ، و از خوشبختيِ توست كه هواي پاك سعادت را در ريه هايم احساس ميكنم . نمي توانم خوب حرف بزنم، نيروي شگرفي را كه زير اين كلمات ساده و جمله هاي ضعيف و افتاده پنهان كرده ام ، درياب ! درياب ! + نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386 7:36 توسط فتاح |
براي او … اي علي ! هفتاد سال پيش قدم به اين دنياي تنهايي گذاردي ، هفتاد سال پيش راهي بينهايت را آغاز نمودي كه حتي پس از مرگت هنوز ادامه دارد ، راهي به سوي آزادي. اي علي ! گفتني ها را گفتي و نشنيدند ،نوشتني ها را با نثر زيبايت نوشتي و نخواندند و هنوز هم نمي خوانند . هنوز اسلامِ مفاتيح الجنان و رساله ، مجالي بر ”قرآنِ محمد” و ”نهج البلاغه” نداده و هنوز ”تشيع صفوي” بر شناخت علي و ”شيعه ي علوي” ميچربد . هنوز ”مذهب عليه مذهب” ، هنوز حقيقت فداي مصلحت ! ادامه مطلب + نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386 7:26 توسط فتاح |
|
| ||||||